شهید کمال ظل انوار
زندگی نامه شهید (کمال ظل انوار)
شهیدکمال ظل انوار در سال 1332 در شیراز دیده به جهان گشود. دوران تحصیلاتش را در همانشهر شیراز سپری کرد و بعد از اینکه مدرک مهندسی ماشین آلات کشاورزی خود را دریافتکرد در یک شرکت در آبادان مشغول به کار شد؛ اما بعد از مدتی با تاسیس جهاد سازندگیبه شیراز آمد تا به فعالیت های عمرانی در مناطق روستایی استان بپردازد. او همزمانبه تدریس در هنرستان فنی شهید غفاری کوار نیز اشتغال داشت و در آن زمان تلاش زیادیدر جهت بیداری هنرجویان داشت.شهیدمهندس کمال ظل انوار از ابتدای جنگ به عضویت بسیج درآمد. در مدت پنج سالی که درجبهه حضور داشت فعالیت های مختلفی همانند مسوولیت هدایت آتش و سپس جانشینفرماندهی در توپخانه لشکر 19 فجر را بر عهده داشت.اوچند روز قبل از عملیات کربلای 5 نیز به سمت فرماندهی توپخانه لشکر 19 فجر انتخابشد. شهید ظل انوار در ابتدای تشکیل گروه توپخانه 63 حضرت خاتم (ص) یار و همفکرشهید «حبیب الله کریمی» بود و مدتی نیز فرماندهی مرکز هماهنگی پشتیبانی آتش گروهتوپخانه 56 حضرت یونس (ع) را بر عهده داشت. این شهید والامقام در شب شروع عملیاتکربلای 5 همراه با دو برادر شهیدش مهدی و جمال و دامادشان سید محمد کدخدا کههمسنگرشان نیز بود، لباس غواصی به تن کرد و به خط عراقی ها یورش برد. 19 دی ماه1365 برادران ظل انوار شلمچه را از خون خود رنگین کردند. سرانجام پیکر مطهر شهیدکمال ظل انوار در قطعه 8 ردیف 9 دارالرحمه شیراز آرام گرفت،روحشان شاد یادشان همیشه در قلبها ماندگار.

طراحی و تولید ؛ به سفارش سازمان فرهنگی، اجتماعی، ورزشی شهرداری صدرا
.jpg)
وصیت نامه شهید کمال ظلانوار به فرزندش:
شاید تا مدتی قبل، به طور زبانی دربین دوستان و آشنایان طلب شهادت می کردم؛ ولی وقتی که در تنهایی به شهادت فکر میکردم در زوایای قلبم، مهر پسرم حسین که بهعشق حضرت امام حسین (ع) این نام را برای او انتخاب کرده بودم، مانعی شده بود بینمن و شهادت؛ ولی با شنیدن خبر کشته شدن هزاران زن و مرد و مخصوصا کودک بی گناه،خدا را شکر کردم که در این لحظه دل از مهر فرزندم گسسته و به انتظار شهادت نشستهام و دیگر فاصله و مانعی بین من و معشوقم نیست.
پسرم حسین من با خدای خود عهد کرده امتا پایان جنگ و تا یکسره شدن وضع بین ایران و عراق در منطقه بمانم و این را می دانمکه این آخرین جنگ ما نیست و تازه این اول جنگ است. جنگ مستضعفین با مستکبرین، جنگحق با باطل و خداوند وعده پیروزی را به ما داده است و این را بدان که ابر قدرت ها کهدر اصل چیزی جز به طبل تو خالی نیستند، به این سادگی دست از سر ما بر نمی دارند وان شاالله تو هم بزرگ می شوی و این جنگ را ادامه میدهی و فرزند تو نیز همچنین تاآزادی قدس و ظهور مهدی (عج) و آزادی تمام مستضعفین جهان.
پسرم نام تو را حسین گذاشتم که حسینوار زندگی کنی و هر لحظه از زندگیت به یاد داشته باش که هر ماهی محرم است، هر روزیعاشوراست و هر زمینی کربلاست و این مسوولیتشیعه بودن به گردن توست که در راه عقیده خود جهاد کنی و هیچگاه زیر بار زور نروی وهمیشه در مقابل باطل از حق دفاع کنی، هر چند که به ضرر تو باشد. حسین جان نامفرزندت را مهدی بگذار و سعی کن همچنان که خودت حسین وار زندگی می کنی، فرزندت راآماده رزم در رکاب حضرت مهدی (عج) سازی.
همسر عزیزم ان شاالله که مرا به خاطررنجش هایی که گاهی اوقات باعث آن می شدم ببخشی. پسرم را به دست تو و جدت پیغمبراکرم (ص) می سپارم. از تمام دوستان و آشنایان به خصوصمادر عزیزم طلب عفو و آمرزش می کنم و از برادرانم مهدی و جمال که خیلی دوستشان میدارم خواهش می کنم که نهایت سعی خود را در تربیت حسین انجام دهند و از طرف منبیشترین سهم در تربیت حسین، به عهده مهدی و جمال می باشد. تا آنجا که فکر می کنمبه کسی بدهکار نیستم؛ ولی اگر کسی رجوع کرد او را راضی کنید.
.jpg)
خاطره از زبان پدر همسرشهید:
درسال های قبل از انقلاب من در شرکت نفت آبادان کار می کردم. آن زمان آقا کمال هم جهتگذراندن دوره سربازی به مسجدسلیمان آمد و چون با هم نسبت فامیلی داشتیم به منزل مارفت و آمد می کرد که بعد از مدتی به خواستگاری دخترم آمد و داماد خانواده ما شد.بعد از سربازی در یکی از شرکت های آبادان استخدام شد و به دلیل تحصیلات و توانمندیهایی که داشت، خیلی زود به عنوان مدیرعامل شرکت انخاب شد. آن زمان بیش از صد مهندسآمریکایی و انگلیسی زیر مجموعه آن شرکت بودند و آقا کمال نیز با اینکه هم حقوقبالایی داشت و هم منزل سازمانی؛ اما بعد از پیروزی انقلاب و ورود حضرت امام خمینی(ره)به کشور، همه چیزهایی را که به دست آورده بود را کنار گذاشت و قصد رفتن به شیرازکرد. به او گفتم: اما تو اینجا همه چیز داری! در جوابم گفت: الان انقلاب به مننیاز دارد، من هم می خواهم در این حرکتانقلابی نقشی داشته باشم.
شادی روح شهدا صلوات