شهید اسد قلی اسدی
زندگی نامه شهید (اسدقلی اسدی)
شهید «اسدقلی اسدی» ۲۲ اردیبهشت سال ۱۳۳۴ در روستای اسد آباد شهرستان آباده دیده به جهان گشود. کودکی را گذراند و هفت سالگی راهی دبستانی در عنایتآباد (پنج کیلومتری اسدآباد) شد.
شوق به تحصیل موجب شد این مسیر طولانی را پیاده طی کند و ایستادن روی پای خویش را تجربه کند، مدیریت و رهبری در همان دوران دبستان در شخصیتش آشکار بود چرا که کودکان را به گرد خود جمع میکرد و برای آنها احکام نماز و مقدمات آن را شرح میداد.
به مسجد علاقه وافری داشت و با روحانیت و شخصیتی هم، چون عالم روشندل حاج شیخ عباس فرخی معاشرت داشت و همین انس و رفت و آمد با روحانیت مسجد و قرآن صبغه (رنگ) معنوی و مذهبی او را هنگامی که نظام ستم شاهی بر دیارمان سایه سیاهی افکنده بود به زیبایی آشکار میکرد. نماز جماعت، تلاوت قرآن، شرکت در هیئت عزاداری و راه اندازی هیئتهای مذهبی از فعالیتهای دوران کودکی اوست.
به دلیل دوری مسافت تا دبیرستان و مشکلات مادی مجبور شد مدرسه روزانه را ترک کرده و با سه سال وقفه در تحصیل و با کار کردن در روز به ادامه تحصیل در دوره شبانه مشغول شده و موفق به اخذ مدرک دیپلم تجربی شد. اسدقلی در سال ۱۳۵۲ ازدواج کرد. سال ۱۳۵۶ به خدمت سربازی رفت و در اسلامآباد غرب خدمت کرد. با فرمان امام خمینی از پادگان بیرون آمد.
با پیروزی انقلاب اسلامی، به سپاه پاسداران پیوست و در شکل گیری ناحیه شهرستان آباده نقش به سزائی ایفا کرد و طی سالهای ۱۳۵۸ و ۱۳۵۹. به عنوان مسئول تدارکات و عملیات سپاه پاسداران به خدمت مشغول شد و جاذبه این فرمانده لایق و ابتکارات و خلاقیتهایش همراه با متانت طبع و صمیمیت در رفتارش موجب جذب بسیاری از جوانان به سپاه و بسیج شد.
پس از مدتی به دلیل لیاقت و شایستگی به عنوان قائم مقام سپاه پاسداران آباده انتخاب شد. در سال ۱۳۶۳ و در اجرای طرح لبیک یا امام، به عنوان فرمانده تیپ اباعبدالله، نیروهای دریا دل بسیج را از دشت عباس تا جزیره مجنون فرماندهی کرد و به شایستگی در پدافند از جبهههای نور علیه ظلمت لیاقت و شایستگی خود را به اثبات رساند.
پس از بازگشت به شهرستان آباده، به احداث پادگان آموزشی ولی عصر اهتمام ورزید و یکی از بنیان گزاران این مرکز مهم آموزشی محسوب میشود.
سال ۱۳۶۴ در عملیات ۴ و ۵ گردان قمر بنیهاشم را همراهی کرده و سپس در پشت جبهه به عنوان جانشین سپاه پاسداران و فرماندهی پادگان ولی عصر در زمینه سازماندهی بسیج و جذب و اعزام رزمندگان مخلص اسلام به جبهههای نبرد و تدارکات و تجهیزات تلاشی خستگی ناپذیر داشت.
این فرمانده لایق در زمینه آموزش سربازان وظیفه با جدیت در پادگان ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) میکوشید. سال ۱۳۶۶ به عنوان مسئول عملیات غرب در تیپ امام حسن مجتبی (علیه السلام) قوای اسلام را علیه مزدوران بعثی سازماندهی میکرد وی سرانجام نهم اسفندماه ۱۳۶۶ به شهادت رسید و پیکر پاکش در عنایت آباد به خاک سپرده شد،روحشان شاد نامشان همیشه در قلبها ماندگار.

طراحی و تولید ؛ به سفارش سازمان فرهنگی، اجتماعی، ورزشی شهرداری صدرا
وصیت نامه:شهید والا مقام شهید اسدقلی اسدی
بسم رب الشهداء و الصديقين: من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من فظي نحبه و منهم من تنظر و ما بدلوا تبديلا . برخي از مؤمنان را مرداني هستند نه تصديق نمودند آن چه را که با خداي خويش پيمان بستند و به پيمان خود وفا کردند و بعضي از آن ها به درجه شهادت نائل آمدند گروهي در انتظار شهادت به پيش رفتند و هيچ عهد خود را تغيير ندادند . و آنان که ايمان آوردند و از وطن هجرت کردند و در راه خدا به مال و جانشان جهاد کردن آنان را نزد خدا مقام بلندي است و آنان بالخصوص رستگاران و سعادت مندان دو عالمند درود و سلام خداوند بر پيام آوران الهي ياري دهندگان و بشر از ظلمات به سوي نور و رحمت خداوند به آناني که ما را به قافله سالار که ره به سوي معبود خود دارد رهنمون ساختند به نام او که همه چيزم از اوست . به نام او که زنده به اويم و مرگ و پوست و گوشت و استخوانم وحدانيت او گواهي مي دهد . به نام او که زندگيم به خاطر اوست و مردنم به خاطر اوست به نام او که شدنم از اوست . بودنم از اوست رفتنم نيز به سوي اوست . يادم از اوست و احساسش مي کنم با قلبم و با درجه درجه وجودم با تمام سلول هايم احساسش مي کنم اما بيانش نتوانم کرد . از همه چيزت يادم هست بيادم باش که بي تو هيچ و پوچ هستم . اي خداي رسولان ، اي خداي مستضعفان فرمانت را گردن مي نهم و دعوتت را لبيک مي گويم چه با زبان و دل جان وقتي با خون جوانان به ياري برگزدگانت بر مي خيزيم که به نجاتمان برخاستند و به آزاديمان بر خواندند به نجاتمان از ذلت و بردگي و به آزاديمان در عزت و بلندي تو اي خدا که انتخاب را با زيباترين بيان ارج مي نهي شهادت را بلندترين اوج حيات مي نمائي پروردگارا - معبودا - تو را به حق مقربان درگاهت قسمت مي دهم که ما را در بستر مرگ نميران و فيض شهادت را نصيبم گردان . ً اللهم ارزقنا الشهاده في سبيل الله ً پروردگارا در موقع مرگ ، حسين ( ع ) را به بالين من برسان . بار خدايا اين قطره خون ناچيز و جان ناقابل مرا در راه گسترش اسلام از حقير بپذير و اگر جان من آن ارزش را دارد و براي اسلام فدا شود و اسلام پيشرفت کند هزاران هزار بار به من جان بده تا مبارزه کنم و شهيد بشوم . پروردگارا - معبودا - در اين مدت عمر کاري جز گناه نکردم . اما خودت گفتي هر وقت در خانه مرا بزنيد جوابتان مي دهم . من در خانه ات آمدم و از تو مي خواهم که مرا از ياران و دوستان ائمه اطهار ( ع ) قرار دهي و مرا در روز رستاخيز سرشکسته نگرداني و مرا با شهداي کربلا محشور بگرداني و تو اي امام عزيز ، اي حسين زمان ، اي نواده رسول الله ، اي فرزند علي ، اي پسر فاطمه ، اي وارث حسين ، اي برادر زينب شاهد باش که مسئوليت پروري اسلام شهيدانمان تعهد مي نمائيم و تا آخرين قطره خون خود در راه اسلام و انقلاب نثار خواهيم کرد . خدايا ، مرا در پيش خودم خوار و بي مقدار دور چشم مردم بزرگ و با عظمت ساز خدايا تو اگر مرا عفو کني چه کسي سزاوار تر از تو به عفو است و چنان چه مرگم نزديک شده است و کارها و عملم و مرا به تو نزديک نکرده است من اقرار به گناهم را وسيله عفوت قرار داده ام . خدايا اکنون من احساس مي کنم که در حضور تو ايستاده ام و حسن و توکلم بر تو به سرم سايه افکنده است و تو آن چه سزاور آني بر من گفته اي و عفو و آمرزشت مرا فرا گرفته است واي بر من اگر از من در نگذري اي خداي من خدايا احسان خود را از من در مرگم باز نگير و من چگونه مي توانم از حسن نظر تو بعد از مرگم مأيوس باشم . ( خدايا من خجالت مي کشم که با دستي خالي نزد تو بيايم و وقتي که از من سؤال شود چه کردي ؟ جوابي نداشته باشم . ) اي خداي بزرگ تو بزرگتر از آني که نمي دانم شکر نعمت هايت را به جا مي آورم . پس فرمودي فادعوني استجب لکم به اين دل بستم ولي با دست خالي : پروردگارا ، مي داني که فقط يک چيز همراه دارم ، لباسي سبز همراه با اسم سرباز امام زمان ( عج ) و پاسداري از خادمين حسين ( ع ) پس تو را به مقربان و به نام نيکوي حسين مرا پاکم کن ، خاکم کن سپس با حسينت ( ع ) محشورم کن . اکنون که خداوند متعال اين سعادت را نصيبم کرده که همراه بازي گر برادران عزيز رزمنده در جبهه حضور پيدا کرده ايم و بعد از مدت ها که انتظار مي کشيدم که خدا اين توفيق را نصيبم بگرداند ، لازم دانستم اگر به افتخار رفيع شهادت نائل آمدم چند نکته اي متذکر شوم . سخني با پدر و مادرم : براي من ناراحت نباشيد و بدانيد که من متعلق به شما و خودم نيستم و من امانتي بودم از سوي خدا نزد شما ( انا لله و انا اليه راجعون ) از سوي خدا آمده ايم و به سوي او مي رويم و اميدوارم که مرا ببخشيد و حلالم کنيد ، زيرا که من مي دانم ه در اين مدت حق پدر و مادري را ادا نکردم و شما خيلي به گردن من حق داريد که انشاء الله مرا مي بخشيد .